حافظ
دلم گرفته بود فال گرفتم چقدر زیبا بود...... ...
روز مادر بر مادرای واقعی مبارک
روز مادر امسال هم گذشت یادت باشه امسال هم به مامان تبریک نگفتی . یه بوس یه تبریک بهم بدهکاری یادت که نمیره دختر مادر هم اگر هستیم از نوع واقعیش باشیم مادر در فرهنگ لغت من یعنی عشق یعنی فداکاری یعنی ازخودگذشتگی یعنی گوش شنوا یعنی آغوش گرم یعنی چشم های گریان یعنی دستان رو به آسمان یعنی ....... خدا کنه برات مادر خوبی باشم. ...
خداحافظ باران
اروم اروم دیگه باید با بارون خداحافظی کنیم چندروزی که هوا شدیدا گرم شده بارون بهاری رو همیشه دوست داشتم بارون که میباره پنجره رو باز میکنم چشمامو میبندم و از بوی نم بارون و صدای ارامبخشش لذت میبرم بعد آنیتا رو تصور میکنم که داره راه میره و حرف میزنه منم که دستشو گرفتم باهاش قدم میزنم با خودم میگم سال دیگه بهار با آنیتا زیر بارون قدم میزنم و این آرزوم براورده میشه یهو یه چیزی تو دلم وول میخوره یادم افتاد که نی نی اوشولو هم هست حساب کتاب میکنم میبینم اگه انشالله سالم باشه سال دیگه این موقع احتمالا راه میره بعد میگم خوبه سه نفری میریم. گاهی وقتا تصور آرز...
دنیای خدماتی
چندوقتیه این فکرمو مشغول کرده آیا ما بقیه رو فقط به خاطر نوع خدماتی که بهمون میدن میخوایم من مادرم رو برای اینکه بچه مو نگه داره میخوام ؟ شهرام منو فقط برای بچه هاش و مرتب کردن و رسیدگی به زندگیش میخواد ؟ و..... خیلی میبینم که زندگی امروزه همه ادمها اینطوریه احساس میکنم خودمون گم شدیم یه هفته ای هست با خودم درگیر شدم چرا بقیه ما رو یا ما بقیه رو بخاطر کارایی که میتونیم انجام بدیم میخوان دلم میگیره وقتی محبت ،انسانیت،عاطفه بین ادمها گم شده چه دوره بدیه الان..زمان بچه های ما چی میشه ؟ دلم میگیره وقتی کسی عین خیالش نیست چقدر محبت ها بین ما کم شده . اگر کسی رو دوست داریم بخاطر خودش دوست داشته ب...
من و آنیتا
صبح که پیشت باشم از خواب پا میشی نگات میکنم با صدایی شاداب و پر انرژی و بچه گانه صدات میکنم میگم مامانی قربونش بره بیدار شده دخترکم سلام ممممم مامانی توام میخندی برامو اینگار کل دنیا رو دستام میچرخه وقتی میخندی بغلت میکنم میبوسمت صورتت رو میشورمو سریع برات صبحانه میارم یه سفره دو نفره میندازم و همینکه سر سفره میشینی من ذوق میکنم وکلی انرژی میگیرم این مدت خدا و بنده هاش بهم یاد دادن چطور به داشته هام فکر کنم ،ببینم ،لذت ببرم و همینکه تو یه خنده کوچیک بهم میکنی تمام سختی ها و خستگی ها محو میشن این مدت به این هم فکر کردم چقدر بچه لذت داره و من واقعا تو این سه سال جز سختی و خ...
آنیتای دو سال و 10 ماهه
من در آستانه دو سال و 11 ماهگی انشالله زودتر مامانمم عکس راه رفتنم رو بذاره.... ...
شروع فصل های گرم و سردی دل من
نمیدونم چرا تابستون که میخواد شروع شه یعنی از فروردین به بعد من همش دلم میگیره و تا کسی بهم میگه بالا چشمت ابرو دوست دارم برم تو یه اتاق و تنها فقط گریه کنم برای خودم جای سوال شده البته یکی از همکارام میگفت توبارداری معمولا اینطوری میشن خانم ها سه هفته ای هست تکونای وروجک رو احساس میکنم و اگه چندساعتی دیر بشه دلم برای وول خوردنش تنگ میشه و دروغ نگم بعضی موقع ها هم نگران میشم الان 21 هفته هستم و یعنی تو ماه پنجم هر روز که میگذره به این فکر میکنم که پرستار خوب و دلسوز پیدا کنم و حتی کسی رو که بعد از زایمانم بیاد پیشم مبادا نتونم به جفت دخملا برسم این روزا این مسائل ...
شکر نعمت ....
چندروزیه به این فکر میکنم بخاطر چه چیزایی از خدا باید تشکر کنم و شکرگزارش باشم توراه اومدن اداره تصور کردم اگه چشمام نمیدید که حتی تصور اینکه جایی رو نبینم هم خیلی سخته یا اینکه نشنوم یا اینکه نتونم راه برم و مجبور باشم محتاج بقیه باشم اینکه دستام قادر به نوشتنه ،حرکت کردنه ،شاید یه موقع هایی از کار خونه خسته شم ولی اگه دستام مشکلی داشتن و نمیتونستم چقدر حس بدی بهم دست میداد شاید خودم خیلی وقتا ناشکری کردم یه موقع هایی این تلنگر ها و فکر ها نجاتم داده و دوباره شکر گزار خداوند شدم شاید خداوند یکی از بهترین نعمت هاشو ازم گرفته اینکه به موقع فرزندت حرف بزنه راه بره ببوستت اینها از نعمت ه...





